X
تبلیغات
خاطرات دلبرکان غمگین من - دل و دین و عقل و هوشم همه را به باد دادی ز کدام باده ساقی به من خراب دادی :

نیازو تو خودم کشتم که هرگز تا نشه پشتم .

از اینجا احمق بودنت شروع میشود: وقتی میفهمی موجود دیگری را بیشتر از خودت دوست داری  ولی جالب تنها تر از اونی هستیم که کسی دوستمون داشته  باشه و همه بخاطر قلم قوی در رمانم بهم تبریک گفتن بی آنکه منو شناخته باشند .

من بدم میاد کسی که منو بخاطر 400 صفحه نوشته دوست داشته  باشه و برام پیغام محبت آمیز بفرسته و بگه دوست دارم ببینمت و هزار پیام دعوت در کنگره ی شب شعر و .....

ولی من دوست دارم یکی منو همین طور که هستم با اون لباس هام که گاهی از بس کثیف میشه دوستم داشته باشه .

با اون کفش های واسه عهد تیرکمون .

فقط واسه دلم دوستم داشته باشند .

واسه مرامم .

واسه معرفت هام .

از مردم ظاهر پرست بیزارم .

دلم شکسته از دست همه .

و در آخر تقدیم به  همه آنان که کفش های کودکیشان هنوز اندازه پایشان است  و سیس نمی گیرند و اینم می دونم همه ی ما تنهاییم و بی خود ادعای آدم های بی غم و داش مشتی را در میاریم .

ولی من همیشه رک می گم که تنهام .

شاید عجیب ترین و سخت ترین روزای زتدگیم درست تو همین سالهای بود که تو این وبلاگ نوشتم....
خیلی بهش وابسته ام ! ...... ...

می دونید چرا ؟

چون بعد ها که از تنهایی در اومدم قدرشو بیشتر می دونم .

راستی امروز پیش یکی از مشتری هامون بودم و طرف 38 سالشه و با هم خیلی دوستیم .

خیلی مایه داره ولیاز اون  آدم های خاکی و اهل دل است .

چند وقت پیش داشتیم با هم از جایی بر می گشتیم گفتم مهندس چند تا بچه داری ؟

گفت مانی من 8 ماهه عروسی کردم .

گفتم چه دیر ؟

گفت بجاش از زندگی لذت بردم و هر جا خواستم رفتم و هر کار دلم خواسته کردم .

 چند روز بعدش خونشون بودم دیدم آره بابا راس میگه .

تو اتاقش  عکسه خودشو بزرگ زده بود کفتم کجاس اینجا ؟گفت فرانسه است .

تو دله خودم گفتم به این میگن زندگی نه این بدبختی که ما توش گرفتاریم .

پاسپورتمو گرفتم منم یه روز می رم عشق و صفا .

خلاصه خیلی آدم مشتی و خاکی است .

دلم گرفته از دسته همه ی اون کسایی که نت خوش بودم باهام بودن .

تف به این زندگی .

بشمار .

  • یکشنبه بیست و دوم آبان 1390
  • نویسنده: مانی